A day to remember

 دیروز با مارتا ملاقات داشتم، بعد از مدتها. فکر میکنم از تابستان تا به حال تنها ندیده بودمش. قرار بود راجع به پروپوزال صحبت کنیم، اما گفت که اول راجع به پوزیشن ترم بعد صحبت کنیم، که من حرفش را قطع کردم و گفتم بذار قبلش من یه چیزی بهت بگم. جاب آفر گرفتم. صورتش چنان در هم رفت و افتاد که انگار مادرش مرده. گفتم ولی هیچ نگران نباش، برای کارها بهت کمک میکنم. غیب نمیشم. باز صورتش همونطوری موند. گفت فکر نمیکردم هرت بشم. میدونی، تو اولین دانشجوی منی که بدون این که از قبل با من مشورت کنی چنین کارهای بزرگی میکنی. برنامه ی یک سفر دو ماه و نیمه رو میریزی، جاب آفر میگیری و امضا میکنی و بعدش تازه به من میگی. نگفتم بهش که اگر هر کدوم رو میگفتم تو که اجازه نمیدادی. گفت اتفاقا میخواستم برای ترم بعد بگم که به جای ۲۰ ساعت در هفته ۱۷ ساعت بهت کار بدم که بیشتر به پایان نامه برسی. گفتم د بیا، من همون ۲۰ ساعت هم پولش به زندگیمون نمیرسه. اصن برای همین رفتم جاب اپلای کردم دیگه. مشکل مالی داشتیم. مهشب کارش رو از دست داده و همخونه مون رفته و ما برای اینکه از پس کرایه خونه بر بیایم هم باید از این بیشتر در بیاریم. مگه جیمز و پیتر نبودن، شاگردات، که آخرای تحصیلشون کار گرفتن. گفت خوب شد اینا رو مثال زدی. جفتشون هم به شدت پشیمون بودن از کاری که کردن، چون کارشون سه برابر حالت عادی طول کشید. الان تو به جای اینکه ۲۰ ساعت در هفته بتونی روی پایان نامه وقت بذاری، مجبوری ۱۰ ساعت وقت بذاری. همین حساب دو دو تا چهار تا باید بهت بگه که چقدر عقب میافتی. گفتم شما فقط زمان رو حساب میکنی، ولی نمیگی کیفیت هم مهمه. بیست ساعت کار کم کیفیت قطعن بهتر از ده ساعت کار پر کیفیت نیست. گفت خب تو ای گیم پلیر هستی. گفتم چی؟ نشنیدم این عبارت رو. گفت ینی کسی که بهترین بازیش رو میکنه. مثلن توی بسکتبال مایکل جردن همیشه ای گیمش رو بازی میکرد، ولی بقیه بالا و پایین داشتن. تو هم زمانی که ای گیمت رو بازی میکنی واقعن اینتلیجنت و با پشتکار و عالی و فراتر از انتظارات هستی، ولی خدا نکنه روزی که ای گیمت رو بازی نکنی. گفتم خدا خیرت بده دیگه، منم این رو میدونم و همین رو میگم. من اگر امنیت مالی نداشته باشم، نمیتونم ای گیمم رو بازی کنم. امنیت مالی برای آدم آرامش ذهنی میاره، و نداشتن امنیت مالی برعکس، آشفتگی ذهنی. پس من این جاب گرفتن رو اصلن تصمیم خطایی نمیبینم وقتی به بیگ پیکچر فکر میکنم. 

آخرش هم که پروپرزالم رو دید قرار شد تا دو هفته دیگه تحویلش بدم بهش که اون تا ده ژانویه بخونه و من اوایل ترم دفاع کنم از پروپوزالم. گفت پس تا آخر ۲۰۲۲ فارغ التحصیل میشی. گفتم در بدترین حالت تا آخر آگوست، ولی خودم دوست دارم تا می. گفت ینی چی؟ حالت نرمالش یک ساله. گفتم من از وقتی سارا رو دیدم الگو قرارش دادم. آوریل پروپوزالش رو دفاع کرد و می پایان نامه ش رو. گفت جدی؟ دقت نکرده بودم. 

گفت ولی مهشب خوشحال نخواهد بود که بخوای انقدر کار کنی. گفتم به هر حال که سر کار نمیرفتم هم همینقدر کار میکردم، فقط با درامد کمتر. مهشب با این قضیه کنار اومده. نه، طبعن دوست نداره، منم جاش بودم دوست نیمداشتم، ولی منطقی باهاش کنار اومده و درک میکنه و حمایت همه جوره. 

خلاصه...

Comments

Popular posts from this blog

هفده دسامبر - افکار روزمره